پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه » همت » خاطرات

خاطرات

غافلگیری به روش محمد ابراهیم همت

رضا دستواره در این‌باره می‌گوید: «در طول جنگ سابقه نداشت که ما به این سرعت بخواهیم گردان تشکیل بدهیم و وارد عملیات بشویم؛ زیرا فرصت هماهنگی نیروها و شناسایی آنها حتی برقراری ارتباط میان مسئولان گردان‌‌ها با فرمانده گردان و حتی فرمانده تیپ‌ها وجود نداشت.» ادامه مطلب »

هر کسی جسم زنده مرا برگرداند سرپل صراط جلویش را می گیرم

حاج همت به امام خمینی فکر می‌کند و کمی جان می‌گیرد. سید هنوز گوشی‌های بیسیم را جلوی دهان او گرفته. همت لب می‌جنباند و حرف امام را تکرار می‌کند: “جزایر باید حفظ شود، بچه‌ها، حسین‌وار بجنگید.” شهید همت در جبهه‌های جنگ علیه باطل رابطه خیلی خوب و برادرانه‌ای با رزمندگان ... ادامه مطلب »

ماجرای دست به یقه شدن یک فرمانده با حاج همت

شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد ۱۳۵۹ برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به ... ادامه مطلب »

من همسری می خواهم…

هر وقت با او از ازدواج صحبت می کردیم لبخند می زد و می گفت : «من همسری می خواهم که تا پشت کوه های لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است .» فکر می کردیم شوخی می کند اما آینده ثابت کرد که ... ادامه مطلب »

یادداشتی که همیشه همراه شهید همت بود

«امام صحبتی دارند که آن را نوشته‌ام و همیشه در جیب خودم دارم؛ دوست دارم حرف‌های امام همیشه در ذهنم باشد، حالا من آن را برای شما می‌خوانم، این دیگر یک شعار باید برای ما باشد! ادامه مطلب »

روایت حاج همت از ساخت هزار تابوت در بازار دمشق

پس از فتح خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱ و در پی آن حمله اسرائیل به جنوب لبنان، کادرهای ارشد تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) همراه رزمندگان تیپ ۵۸ عملیاتی تکاور ذوالفقار جمهوری اسلامی ایران، برای یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان در قالب «قوای محمد رسول‌الله(ص)» به جمهوری عربی سوریه اعزام شدند. اما ... ادامه مطلب »

نماز اول وقت…

سر تا پاش خاکی بود چشماش سرخ شده بود از سوز سرما دو ماه بود ندیده بودمش از چهره اش معلوم بود خیلی حالش ناجوره اما رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه گفتم: شما حالت خوب نیست لااقل یه دوش بگیر ، یه غذایی بخور ، بعد نماز بخون ... ادامه مطلب »

پذیرفته شدن قربانی

مادر شهید همّت: در نخستین ساعات بامداد پسرم؛ ولی‌الله با جمعی از اهالی محل و دوستان و آشنایان به خانه ی ما آمدند. ولی‌الله را در آغوش گرفتم. و گفتم: «عزیزم، راست بگو، بر سر ابراهیم چه آمده؟‌….»  ولی‌الله مرا به گوشه‌ای برد و گفت: «مادر! دیشب در عالم رؤیا حضرت ... ادامه مطلب »

دلخوری بچه های ارتش از حاج همت

خاطره ای از برخورد میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت: یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر ۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و ... ادامه مطلب »

همت به‌ روایت‌ همسر شهید

در کتاب‌ قطور تاریخ‌ فصل‌ جدیدی‌ به‌ نام‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و به‌ نام‌انسان‌ نوشته‌ شده‌ است‌. این‌ فصل‌ از جنس‌ بهار است‌ ولی‌ به‌ رنگ‌سرخ‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و خزانی‌ به‌ دنبال‌ ندارد. این‌ فصل‌ داستان‌تجدید عهد انسان‌ در روزهای‌ پایانی‌ تاریخ‌ است‌ و برای‌ همین‌ باخون‌ و اشک‌ نوشته‌ ... ادامه مطلب »

چند خاطره از شهید ابراهیم همت

چند خاطره از شهید ابراهیم همت ۱)به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم.داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. ... ادامه مطلب »

شادی شهداء و امام شهداء صلوات